هنرمند در «مثلث محاصره» / جهانبخش امیربیگی
در جنگ، هنرمند میتواند همچنان بیافریند؛ اما آنچه به سختی میتواند داشته باشد، ارزشِ همان آفرینش است.
جنگ، حتی پیش از آنکه موضوعی برای هنر شود، جایگاه خودِ هنرمند را در سلسلهمراتب اجتماعی جابهجا میکند. در روزگار آرامش، «هنرمند بودن» ولو با دشواریهای اقتصادی، هنوز جایگاهی در میان مشاغل و منزلتهای اجتماعی دارد. اما در بحران، وقتی بقا، امنیت و نان به دغدغۀ اصلی جامعه بدل میشوند، ناگهان همان جایگاه به کفِ ترازوی ارزشگذاری سقوط میکند. هنرمند بودن، در نگاه جامعه، از یک حرفه به چیزی نزدیک به تجمل، تفنن، یا حتی در مواردی به بیمسئولیتی تنزل مییابد.
این تنزل، اتفاقی صرفاً اقتصادی نیست؛ در اینجا پییر بوردیو کمک میکند آن را دقیقتر ببینیم. او میگوید «خط سیر یک موقعیت اجتماعی را میتوان در جابهجاییهای آن ردیابی کرد: در جوانتر یا سالخوردهترشدنش، در ثروتمندتر یا فقیرترشدنش. افول یک موقعیت، دقیقاً در همین جابهجاییهاست که آشکار میشود».
آنچه در جنگ رخ میدهد، جابهجایی «حرفۀ هنرمند» در سلسلهمراتب میدان اجتماعی بزرگتر است؛ میدانی که در آن، مشاغل و موقعیتها بر اساس فوریت و ضرورتشان بازآرایی و بازتعریف میشوند. در این بازآرایی، هنر جزو ضروریترین چیزها نیست، پس در نگاه جمعی به عقب رانده میشود.
اما آنچه این تنزل را دردناکتر میکند، این نیست که هنرمند دیگر نمیتواند اثری بیافریند؛ چون اینگونه نبوده و نیست… بسیاری در دل جنگ نیز، تحت هر شرایطی و حتی در خفا، به خلق ادامه خواهند داد. دردناکتر این است که همان خلق، دیگر «اعتبار» سابق را برایشان نمیآورد و گاهی به عامل ضداعتبار نیز بدل میشود. اثری که پیشتر نشانهای از هویت و منزلت بود، اکنون در نگاه جامعه، در بهترین حالت کماهمیت، و در بدترین حالت، غیرمسئولانه به نظر میرسد؛ گویی هنرمند باید شرمندۀ عملکرد خود باشد که در روزگار بحران، هنوز به رنگ و بوم، فرم و کلمه و … میاندیشد.
این تنزل منزلت، غیرفعال نمانده و چون سِیلی مخرب، فشاری در پی خود میآورد. اگر بپذیریم که، بهتعبیر بوردیو، هر میدان اجتماعی صحنۀ رقابت بر سر شکلهای گوناگون سرمایه است، آنگاه میتوان پرسید:
در روزگار بحران، چه کسانی تعیین میکنند هنرمند به کدام سرمایه دست یابد، و از کدام محروم بماند؟ این فشار، هنرمند را نه در برابر یک دوراهی ساده، بلکه در دل یک مثلث نیرومند قرار میدهد؛ اتمسفری ناخواسته که گاه راه نفس را بر هنرمند میبندد که آن را «مثلثِ محاصره» مینامم.
یک ضلع این مثلث را «ساختارهای صاحبروایت» میسازند؛ نهادهایی که در روزگار بحران، خواه دولتی باشند، خواه رسانهای یا حتی بازاری، هنر را همچون ابزاری برای بازتولید و تثبیت روایت غالب میطلبند و در ازای آن، سرمایۀ نمادینِ رسمی—اعتبار، دیدهشدن، مجوز حضور—را تنها به هنرمندانِ همسو با آن روایت میبخشند.
ضلع دوم را «مخاطب خاص و عام» میسازد؛ کسی که در بحران، دیگر همان مخاطب پیشین نیست و سرمایۀ اجتماعیِ هنرمند—یعنی همان رابطه، تعلق و شنیدهشدن—را مشروط میکند به اینکه هنرمند مستقیمتر از قبل به رنج، مقاومت یا واقعیت روزمره بپردازد.
ضلع سوم، «خودِ هنرمند» است؛ سرمایۀ فرهنگیِ درونیشدهاش، همان زبان و دغدغهای که سالها صرف ساختنش کرده. او اکنون در جدالی درونی و بیپایان گرفتار است: به همان زبان شخصی خود وفادار بماند، یا آن را برای بقا در برابر دو ضلع دیگر بازتعریف کند؟
البته نیروهای مؤثر بر سرنوشت هنرمند در بحران، به این سه محدود نمیشوند؛ اقتصاد پنهانِ بازار هنر، شبکههای مهاجرت، یا حتی جغرافیای دسترسی به فضای نمایش، هرکدام میتوانند ضلع دیگری بر این شکل بیفزایند. اما این سه — قدرت، مخاطب، خویشتن — به گمانم بیش از بقیه، مستقیماً بر تصمیم روزانۀ هنرمند برای خلق یا سکوت اثر میگذارند؛ و شاید به همین دلیل، فشارشان از همه محسوستر است.
آنچه این مثلث را از یک دوراهی ساده متمایز میکند، این است که هیچیک از این سه ضلع، بهتنهایی نیرومند نیست تا هنرمند را کاملاً از راه به در بَرَد؛ اما همزمان، هیچیک نیز بهقدر کافی ضعیف نیست تا نادیده گرفته شود. هنرمند در این کشاکش، یا بهسوی یکی از این سه راه روانه میشود، یا اغلب بهسوی چیزی دیگر رانده میشود: «انفعال». سکوت، تعلیقِ تولید، یا تولیدی کمرمق و بیجهت که نه پاسخ به قدرت است، نه به مخاطب، و نه حتی وفاداری کامل به خواست خویش.
این وضعیتی است که در جوامع درگیر بحرانهای پیاپی، بهروشنی میتوان مشاهدهاش کرد؛ هنرمندی که میان سه نیرو معلق مانده، و همین تعلیق، خود به سرنوشتی بدل شده که نه انتخاب اوست، نه گریزی آسان از آن در دسترس دارد.
اینجاست که پرسش اصلی مطرح میشود: چقدر این سقوط منزلت، موقتی است و با پایان جنگ بهخودیخود بازمیگردد، و چقدر اثری ماندگار بر جای میگذارد؟ به گمانم پاسخ ساده نیست و نیازمند صبر و مشاهده است. حتی اگر جامعه پس از بحران، بار دیگر برای هنر ارزش بیشتری قائل شود، هنرمندی که این تجربۀ بیارزشانگاشتهشدن و این تعلیق میان سه نیرو را از سر گذرانده، دیگر همان نگاه پیشین را به خودش نخواهد داشت و زخمهای بسیاری از خودتردیدی برای او بر جای خواهد ماند.
شاید یکی از مهمترین چیزهایی که جنگ از هنرمند میستاند، نه امکان خلق اثر، بلکه یقینی است که پیشتر به ارزش این خلق داشت، و آزادیای است که پیشتر در انتخاب مسیر خود داشت. و این یقین و این آزادیِ ازدسترفته، حتی پس از پایان جنگ، به این سادگی بازنمیگردند.
*جهانبخش امیربیگی. پژوهشگر دورۀ دکتری رشتۀ هنرهای تجسمی،