نشانههای کوتاه، منقطع، سرد / حسین گنجی
صالح تسبیحی در «سوانح مرکب» در پی چیست؟
وقتی با منظره زیبا یا عکسی زیبا یا با نوشتاری زیبا مواجه میشویم، ناخودآگاه ذهنمان دچار چیدمان و کادر و عمق میدان میشود. مینشینیم عناصر و نشانهها را بیرون می کشیم. وقتی فیالمثل به دریاچه نگاه میکنیم از حاشیه ساحل و تلألو نور به آن تابیده تا عمق میدان تا سنگریزهها که هیچکدام بیدلیل نیستند تا تونالیته رنگ دریاچه، برایمان اهمیت مییابد و مهم میشود. اینها همه را معنا میکنیم و معناها را کنار هم میچینیم تا آن معنای واحد زیبا را دریابیم و برای خود روشن کنیم. زیبایی اینطور برایمان معنا مییابد و بعد مهربانی را، عشق را و علاقه و مهر را که از عواقب زیبایی است در دلمان جان میبخشیم. خشونت، غم، جنگ، درد، بیخانمانی، هجران و… هم، مدام ماجرای نشانههای معانی و البته تبعاتی را بهدنبال دارند و چیزی را روایت میکنند که شاید مثل مهربانی و عشق در زیبایی قابل رؤیت نباشد ولی هست و ملموس است و از دل آن بیرون میآید. مثل قحطی، نداری، بیکسی، غربت، مهاجرت، ترس، بیماری، دلهره و هزار و یک ماجرای ناخواسته که از دل آن بیرون میآید. باید این روایتهای پیدا و پنهان را بهصورت ملموسی درک کرد، بیرون کشید و هنرمندانه نشانشان داد. با همین ویژگیها وقتی کتابی را، تاریخی را، سرگذشتی را و مقاطعی را مطالعه میکنیم، ناخودآگاه ذهنمان بههزار و یک روایت پنهان و آشکار ماجرا سرک میکشد. تصاویر را پیش خودمان میسازیم و هر کدام را در خانهای از این پازل و قاب میچینیم. و از کنارهمقراردادن آنها روایت قابل تعریف خود (هنرمند) و خوانش خودش را، بیرون میکشیم. اینجاست که انسان میخواهد موضع خودش را با بسیاری از مسائل روشن کند. وقتی روایتی تاریخی را میخوانیم و در سر میپرورانیم که سرشار از علائم و نشانهها و ابزارها و آدمهاست و بعد از ماجرا تازه قصه اصلی یعنی فقدان و فقر و نداری، مرگ و مرگ و مرگهای بسیار و آرام، آغاز میشود، باید بتوانیم آن را در چندتکه خلاصه و به آن شکلی که ما از آن برداشت کردهایم یا میخواهیم از آن حرف بزنیم نشانش بدهیم، به تصویرش بکشیم یا تعریفش کنیم. در این تعریف ناخودآگاه بخشهایی خود را نشان میدهند و بخشهایی پنهان میشوند یا اصلا دیده نمیشوند. در قتل همهچیز دیده میشود جز نحوه پوشش یا شکل آرایش مقتول، یا فرزندان و کسان قاتل، کسان مقتول، تنهایی و فقدان و ازدستدادنِ زن، فرزند، شوی، همسر و … و غیره، یا بسیاری از مسائل دیگر که شاید بر اتفاق تأثیر داشتهاند یا اتفاق بر آنها تأثیر گذاشته است، تا ابزارهایی که نقش جدی را بازی کردهاند؛ مثل چاقو یا صندلی یا پنجره یا تخت یا طناب یا… . اینجاست که میبینیم ماجرا آنقدر هم سطحی نیست، باید قدری عمیقتر شویم. به چهرهها، به اعتمادی که به چهرهها شده، به دستها، به گرمایی که درون آنها بوده، به نحوه چیدمان خانه و نحوه لباسپوشیدن و عکسگرفتن و غیره و غیره توجه کنیم، بها دهیم. به نظر من صالح تسبیحی از خوب دری وارد تاریخ شده است. درست رفته سراغ آنجاهایی که از روایت باز ماندهاند و در تاریخ همیشه مغفول ماندهاند.
در شکلگیری اتفاقات دهشتناک و غمبار بدانها توجه نشده است و بعد از اتفاق به تبعات بسیاری که بر سر مردمان و ابزارها و نشانهها آمده، هیچ اشاره و نگاهی نشده است. سراغ ابعادی از اتفاقات و اشکال و نشانههای از این رویدادها و گذشته و انسان کشنده و خشونتطلب و سانحه ایجادکن رفته است که کمتر بدان پرداخته شده بود. صالح آمده سراغ پشتصحنه ماجرای سوانحی که در دل تاریخ بر سر انسان و توسط انسان همواره به وجود آمده و رخ داده است. آورده تمامی این المانها را در چارچوبی چوبی و کهنه و مندرس و اتاق، اتاقشده گردهم آورده است و ناخودآگاه یا خودآگاه برای ما کادری از همه اینها ایجاد کرده تا ما به همهچیز در یک منظر توجه کنیم. چهرههای اصلی و منفور سوانح، همان بازیگران اصلی ماجراهای تلخ، در این کادرها، در رزینهای بیرنگ و درهم، در حالتی که به درون آنها بیشتر شبیه است درآورده و ما را با پشت ذهن این افراد که پشت صحنه جنایتها و سوانح را ساختهاند، آشنا کرده است.
او دست به جراحی سوانح زده و آنها را بهصورتی که عمق و اصل پیدا باشد، که وقتی مثلا گوشت را میبریم، تمام رگههای داخلیاش پیدا میشود، به ما نشان میدهد. او دردها را و هرکدام از اشیا که میتوانستند از درد خوانشی را به ذهن متبادر کنند بهکار گرفته و در یک تصویر تکهتکه و در خانههایی کوچک چیده است و درون یک قاب چوبی که آن هم میتواند منظور و مفهومی را در خود نهاده داشته باشد، به ما نشان میدهد. همانطور که یک تاریخدان میخواهد از مرگها و پشتهپشته کشتهها سخن بگوید یا یک هنرمند میخواهد از چهره یک دیکتاتور یا یک قاتل پردهبرداری کند یا بخواهد با مفاهیمی ساده و ابزارهای ساده، گذشتهاش را نشان داده یا ابعاد مختلف یک سانحه را فهرست کرده و به جامعه بازنماید، صالح نقش هنرمندانهاش را بهخوبی بازی کرده و توانسته حرف را در قالبی نو و طرحی نو به بینندهاش نمایش دهد. شاید قرارگرفتن نام «سوانح مرکب» از دل این ماجرا بیرون بیاید. میخواهد به اتفاق بعد از اتفاق، به حادثه بعد از حادثه، از انسانی بعد از انسان اشاره کند. هرچند اشاره پشت اشاره اینجا فراوان است. او با جمعآوری اشیا، آن گروه از اشیای فراموششده، ازکارافتاده، ازردهخارج و چیدمان آنها در کنار هم توانسته به مسئله بعد از ماجرا، به فقدان بعد از ازدستدادن، به فلاکت بعد از فلکشدن بپردازد. تکههای روزنامهها و عکسها و کلمات و از همه مهمتر همان خانههای خالی و بینشانه مانده، درون قابها،هزار حرف و هزار نکته در خود برای بهنمایشگذاشتن دارند. خردهروایتها و خردهخوانشها و خردهنشانههای بسیاری هست که سخن از آنها در این یادداشت کوتاه نمیگنجد. صالح تسبیحی از میانهزار ماجرای قابلروایت یک کلیت ساده و البته بااهمیت را به تصویر کشیده است. اگر بخواهیم این داستان را؛ یعنی سوانح بعد از سانحهها را در تاریخ بازنماییم و دردهای ماجرا را تعریف کنیم و آنطور که باید و شاید حق مطلب را ادا کنیم، کارهای بسیاری باید صورتبندی و به نمایش گذاشته شود. اما این راه و این نگاه خوب و بجا میتواند آغازگر یک ماجرای تازه باشد که از گالری طراحان آزاد و توسط صالح تسبیحی آغاز شده است. یعنی دورشدن از سوژه، از روایت اصلی و بعد پرداختن به بعد از آن؛ به ماجرایی که فقدان سوژه باعثش شده است.