خم شدهایم اما زمین نخوردهایم / گفتگو با هامد جابرها
گفت و گوی صالح تسبیحی با هامد جابرها دربارهی نمایشگاه تورمنتوم اینسومنیا / شکنجه بیخوابی
۲۷ مرداد تا ۸ شهریور ۱۴۰۲ در گالری فضای باز ریشه
هامد جابرها بعد از سالها خلق و تلاش برای بیانِ ایدههای خود، امسال در پنجمین نمایشگاه انفرادیاش سراغِ مضامین سیاسی اجتماعی رفته است. مضمونهایی که به تاریخ مدام ارجاع میدهند و کشور نفت و کودتا، این کشورِ خسته اما هنوز برقرار را تغذیه میکنند و میتوان با آنها خلق اثر کرد و هنر برای ایرانیها که ما باشیم، شده است گفتن، آرام گرفتن، و بعد فراموش کردنِ همه چیز. در این باره صحبت کردیم و دربارهی نمایشگاه تازهاش با عنوانِ “تورمنتوم اینسومنیا”(شکنجه بیخوابی)، که در آن سه ویدئو نمایش داده. این نمایشگاه ۲۷مرداد در گالریِ “فضای باز ریشه” افتتاح و تا ۸ شهریور ادامه داشت.
آثار هامد حرفها دارند که در این گفتو گو پیداست. در بیانیهی نمایشگاهش نوشته است:
نگاهِ بیننده در این ویدئوها، استعاره از جامعهایست که در جریان روزها، ماهها، و سالها شکنجه و استبداد گرفتار اضطراب و تاریخ پریشی است.
از همین اول برویم سر اصل مطلب. این پنجمین نمایشگاه انفرادی شماست. به نظر میرسد در مضمونهای مربوط به سیاست و تاریخ اجتماع به نگاه شخصی رسیدهاید. این گرایش از کجای ذهنتان ناشی شده است؟
گاهی فکر میکنم تاریخ چیست؟ یا اینکه زمان که سنجه اصلی تاریخ است چه معنایی دارد؟ زیرا همین الان که من اینها را می گویم در «گذشته» آن ها را گفتهام یا همین لحظه که خواننده به این بخش از جواب میرسد دارد آن را در دو ساحت متفاوت از گذشته میخواند. من بیخوابی دارم. فکر کردن به «گذشته» در شبها به سراغم میآید، نه فقط حالا که بلکه در تمام سالهای پیش از این همین بوده. با نگاه کردن به آسمان شب شروع شد و از وقتی فهمیدم هر بارکه به نورهای آسمان نگاه میکنیم داریم بی نهایت بازتابش نور را در بی نهایت زمان «گذشته» میبینیم. تاریخ فرزند زمان است. از گذرگاه فکر کردن به زمان به تاریخ میرسم و از گذرگاه فکر کردن به روزها و سالهایی که بر من/ما رفته است به تاریخ معاصر میاندیشم. زمین را میبینم در بینهایت از کوچکی، آزاد و رها در جایی از این پهنه، گرد نوری میچرخد. به حسرت بزرگ من/ما به «آزادی» فکر میکنم . دنبال ریسمانهایی میگردم که در این لنگرگاه زمان / تاریخ بگوید راز این فقدان چیست؟ که چطور با سنگینی و استبداد روی دوشمان نسل در نسل ایستاده است. خم شدهایم اما زمین نخوردهایم.


آیا تصمیم دارید در روند کارِ هنری خود برهمین مسیرپیش بروید؟
بسیاری اوقات دنبال رفتاری در هنر میگردم که وابستگی های بیشتری به فرم داشته باشد تا به معنا اما؛ هر بار بعد از انجامشان آن احساس سبکی که با فکر کردن به تاریخ و زمان داشتهام نمیبینم. پس دوباره برمیگردم بر روند ذهنی همیشهگیام. دست کم فکر میکنم تا زمانی که در این جغرافیای زبانی زندگی میکنم نتوانم دست از این جستجو بردارم و بله به احتمال بسیار زیاد همینطور ادامه میدهم.
مقداری راجع به بقیه کارهای هنریتان توضیح دهید. میدانیم که چاپ دستی و طراحی هم انجام میدهید.
من خودم را بیشتر از هر چیزی یک پرسه زن می دانم. از اینجاست که در هیچ مدیومی قرار ندارم و مدام در کندوکاو و تجربه کردن چیزهای جدید هستم. چاپ بیشتر برای من رفتاری از منتقل کردن یک سطح در سطحی دیگر را دارد. از این رو به روش هایی از چاپ علاقمندم که در دوسویه از زمان کارکرد دارند. چاپهایی که در زمان بسیار کم و بدون کلیشه تکرار پذیر انجام می شوند. مثلا کتاب «شاهنامه» را به آن روش انجام دادم و روشهایی که در طولانی مدت، گاهی حتی بیست روز زمان نیاز دارند که پروسه انتقال به انجام برسد. این زمانمندی را در عکس، حجم یا جستجو در آرشیو هم خمیرمایه معنایی کارم میدانم.
آیا این فعالیتها با هم به یک نقطه خواهند رسید؟ منظورم این است که آیا در آثار بعدی ترکیبی از تواناییها باهم همراه خواهند شد یا ترجیح میدهید همچنان جداجدا به واسطههای هنری بپردازید؟
از آنجایی که وابستگی تکنیکی ندارم بیشتر اوقات چندین مدیوم را در یک نظام معنایی مشخص که بیشتر به تاریخ، علم و هستی شناسی می رسد کنار هم قرار میدهم. این گریز و برگشت، هم ذهن بی خوابم را آرام می کند و هم ذهن تجربه گرایی را که از حرفهای شدن پرهیز دارد. حرفه ای شدن به آن معنا که از همه چیز مسابقه می سازد و در یک ساختار برنده/بازنده تاویل میشود.

متوجهم. پس در امتدا این ایده دربارهی نمایشگاه تازه صحبت کنیم:
این تاکید بر بیخوابی که در عنوان نمایشگاه دارید از کجا آمده؟ ضمنا دربارهی ارتباطی که بین این عارضه و استبدادزدگی برقرار کردهاید ودر بیانیه هم نوشتهاید بفرمایید.
باید جایی این حس و حال را میگفتم. و حالا که وضعیتمان درتشویش و تردید هر لحظه به سر میبرد انجامش دادم. من بدنی را که وقتی تحت شکنجه: بیخوابی قرار میگیرد دچار هذیان و بی قراری می شود را استعاره از جامعهای در نظر گرفتم که در این زمان زیست می کند ولی ذهنش از فرط استبداد مانند یک بی خواب عمل میکند. گیج است و راه رفته را بارها و بارها طی میکند. از دیدن خودش در آیینه تاریخ احساس ناخویشی دارد. از اینکه درجهان اسطوره ای و ذهنی اش خودش را نمی تواند در جهان معاصر بازیابی کند دچار بحران است. از این رو میآشوبد ، سرکوب میشود، مینشیند اما آرام نمیگیرد نسلی تازه میشود و دوباره برمیخیزد. پنج کودتا در تاریخ معاصر برایم نشانه ای از این رنج ورود به امر مدرن است. از زایمان ناقصی که فرزندانش بعد از یک قرن و اندی هنوز در حال جستن آن آزادی و مدنیت هستند. از این منظر؛ عوارض بیخوابی اجباری را بر عدم تمرکز جمعی بر تاریخ یا عدم توافق گروهی بر امر تاریخی و فهم تاریخ مطرح کردم تا بتوانم این پرسش را مطرح کنم که ما چه چیزی جز آزادی، آرامش یا خواب راحت خواستهایم که این طور مجبور بودهایم و هستیم این راه دراز را طی کنیم و باز جز هوا و دو «انگشت باز» چیزی در دست نداشته باشیم.

اثری هست که در آن قلبهای قرار داده شده در ژلاتین میسوزند. آیا این نماد را مستقیما از فضای تاریخ و اجتماع ایران برداشت کردهاید؟
اولین بار این ایده را در رویداد یک روزه ای که تو در سال نود و پنج به مناسبت کودتای بیست و هشت مرداد کیوریت کردی به ذهنم رسید. آن یک یادمان بود ساخته شده از قلب و ژلاتین در رسای سرهنگ سخایی از کشته شدگان کمتر شناخته شده ۲۸ مرداد. سال بعد آن را در پنج مکعب به نشانه پنج کودتا در تاریخ معاصر ساختم و در مجموعه« زوال، فصل دوم: کندن» در گالری آران نمایش دادم. به دلیل محیط ارگانیک ژلاتین و وجود هوا و پروتئین، قلبها طی حدود بیست روز شروع به فاسد شدن کردند. بو گرفتند، خونها دلمه بستند و کرمها لانه گذاشتند. بعد؛ آنها را به مدت پنج سال در محیطی تاریک با دمای نسبتا یکسان نگهداری کردم. محیط، از زندگی خالی شد و تخمها و میزبانانشان خشک شدند و مردند. اکسیژن و پروتئین باقی مانده جوابگوی حیات جدید نبود و بوی مانده گی و اضمحلال هر پنج مکعب را احاطه کرد. در اواخر تابستان ۱۴۰۱ ، پنج سال بعد از ساختشان آن ها را آتش زدم و ویدیوی «تورمنتوم اینسومنیا» حاصل فرآیند یک ساعت و چهل و پنج دقیقه از سوختن آنهاست. از عصر که خورشید رو به غروب رفت تا شب که آتش تمام شد. باز هم بهنوعی استعاره از روز که نماد آزادیست یا شب که نماد ظلمات است بهره گرفتم.
پس با توجه به این مسیر، وبا توجه به پروژه های قبلی، به نظر میرسد هنوز بر بخشِ تلختر زندگی، یعنی زوال و رفتن رو به نیستی متمرکز باشید. این آیا جهانبینی خاص شماست یا در آن متوقف شدهاید؟
زوال برایم بیشتر معنای زندگی دارد و دقیقا در مقابل مفهوم عدم و نیستی قرار می گیرد. به این معنی که جهان را در حال تکوین و تلاش میبینم و زوال را رگهای حیاتی آن. از این رو تصورم از زوال چیزی ست که درون چیزی پنهان شده و زمانی که مستعد است سر بر می آورد. مثل قارچ ها که در همه جا هستند و اگر شرایط محیطی پیرامونشان مناسب شود بیرون می آیند و پروسه تخمیر یا تجزیه را آغاز میکنند. مثل فراموشی که در روند استحاله هوش پنهان شده و به نوعی سیستم دفاعی بدن است و در معنای اجتماعی آن «مقاومت» را ایجاد میکند. مثل مرگ که سرآخر در تمام «چیز»ها رخ نشان میدهد اما از این درگاه و در خلال نظام پویای جهان فقط چیزهایی به چیزهای دیگری تبدیل میشوند. چندان پوچی در آن نمیبینم. در بخشی از معنای فارسی زوال آمده: لحظهای از روز که خورشید رو به غروب میرود. و این هر روز انجام میشود و این همه زشتی و زیبایی را در فردای آن غروب ایجاد میکند و دوباره از این منظر به تاریخ و «زمان» باز میگردم.
در یکی از ویدئو ها، بدنِ بیجان یکی از شهدای جنگ تحمیلی را سوژه قرار دادهاید. آنچه لازم است در بیانیه گفتهاید. اما دربارهی ارتباط شخصی و ذهنی شما با آن دوران و تنِ انسان، خصوصا انسانِ در جنگ کشته شده باید بیشتر بدانیم.
بیشتر تصاویری که ما از جنگ دیدهایم تصاویری از جبهه ایران است. میبینیم که چطور هموطنانمان جان بر کف ایستاده مردند. این تصویر اما در صد کیلومتری بصره توسط ژان پالولوفسکی گرفته شده از جبهه عراق. این سرباز در یک عملیات شناسایی برای کربلای چهار و پنج شهید شده. از این منظر دو اهمیت ویژه را در خود حمل میکند. یک منظری که فرماندهان ایرانی به جنگ داشتند نفوذ به بصره و بر هم زدن تمرکز عراق و بردن جنگ بود. و دو؛ بدن بیجان شهیدی که هیچ چیزی جز یک قمقه خالی شده به همراه ندارد. حتی کفش یا تفنگ ندارد. یک تکه کاغذی کمی دورتر از او بر زمین افتاده صورتش، لباسش و خاک اطرافشان همرنگ هم هستند. اسفند ماه است. اطرافش را گل فرا گرفته و او طوری در زمین خوابیده که گویی همین حالا هم شکوفهها از خاکسترش میرویند. اما اشتباه نکنید این نگاه رمانتیک به جنگ و شهادت نیست. این نگاهی واقعی بر یکی از مهمترین مقاطع تاریخ معاصر است. سیاست گوشت مقابل گلوله.

آیا این تلقی در ویدئوی ماهی درحال جان کندن هم بازتاب دارد؟ یعنی بهنوعی این همان موضوع است در کالبدی دیگر؟
ویدیوی ماهی را در سال ۸۹ ساختم. آن زمان تازه به موضوع آب حساس شده بودم و برای نمایاندن آن سراغ ماهی رفتم. در اولین نمایشگاه انفرادیم در گالری آتبین. البته هنوز نگاه شاعرانه داشتن به موضوع هنر باب بود و من هم از این منظر مسئله آب را در فرم ماهیهای مرده جستجو کردم. در این ویدیو سه دقیقه از لحظهای که ماهی را از آب بیرون میکشند تا جان بکند را تصویر گرفتم و نامش را از بخشی از شعر اورهان ولی شاعر عاشق پیشه ترک وام گرفتم «آب شو» البته نام نمایشگاه بود «بادبان شو، ماهی شو، آب شو». اما باید اقرار کنم که در آن زمان که تازه عکاسی را شروع کرده بودم کمی هم در گیجی اول راه بودم و نمیدانستم چرا ذهنم در عکاسی منسجم نمیشود و چیزی پویاتر را میخواهد. اما حالا بعد از گذشتن دوازده سال میتوانم مسیرم را از اینجا به قبل در یک روند هماهنگ جستجو کنم.
بهعنوان آخرین سئوال، چقدر امیدوار هستید این نوع نگاه به هنر روی اجتماع ایران تاثیر بگذارد؟ اصلا به تاثیر هم فکر کردهاید؟
همانطور که قبلتر هم گفتم نگاه من به جامعه کمی دچار ناامیدیست چون آن را در یک بیخوابی تاریخی تصور میکنم به درازای چهار قرن، از طرفی به این جامعه عاطفه دارم و از این تاریخ پریشی جمعی رنج میبرم. اصلا شاید این روش از کار کردن با هنر را برای برونریزی زهر این بدبینی و مهر توامان انتخاب کردم. جدای از این و در این انباشت ناامیدی و استبداد تصور نمیکنم که هنر و به خصوص هنرهای تجسمی حتی با رویکرد رادیکال و معاصرش هم بتواند تاثیر چندانی در اذهان عمومی جامعه ایجاد کند. خصوصا در امروز و حالِ حاضر ایران. دلایل بسیار است. یکیش نداشتن مخاطب وسیع و مهجور بودن و یا محدود بودن رسانه هنر و ارتباطش با جامعه. به واقع از جایی به بعد مطمئن شدم هنرمند اکتیویستی که گالرینشین باشد، فعالیتش کاملا بیمعناست. برای تاثیر بر محیط، به ابزارهای دیگری نیاز است که در تلاش مداومم در بیرون از حیطه فرهنگی هنرهای تجسمی به آنها رجوع میکنم. به حرکت کردن و واضحگویی بیاستعاره نیاز است. به نهاد ساختن و به زبان به کلمه و به نوشتن، گفتن و فریاد زدن نیاز است. هنر را گذرگاهی میبینم برای روی آب آمدن و نفس تازه کردن اما تصور میکنم جامعه با تمام سنگینیاش در برخورد با اثر هنری همچنان پایین است.
