اسطوره‌زدایی جهان‌پهلوان / محمد فدایی

شاید مهمترین و یا نخستین ردپایی که از “اسطوره‌زدایی” در نقد هنر ایران به یاد می‌آوریم، نقد مشهور و پر سر و صدای جلال آل‌احمد است بر جریان سقاخانه و به ویژه آثار ملهم از خوشنویسی و یا آثاری که در آنها ” از کلام زینت دیوار ساخته‌اند” مانند کارهای حسین زنده‌رودی. آل‌احمد در کتاب کارنامۀ سه‌ساله با وام گیری اصطلاح افسون‌زدایی و یا اسطوره‌زدایی (demystification) از وبر که معتقد است در عصر جدید دانش و منطق جای خدا و اسطوره را گرفته است، می‌نویسد: “و یادت باشد ای جوان که کار هنرمند باز کردن عقدۀ روابط و اشیاء و اشخاص است؛ و گشودن اسرار و بی معنی کردن افسانه‌ها… اما حضرات نقاشان معاصر کلام را فقط دست‌انداخته‌اند…”. من اینجا به فهم آل‌احمد از آثاری که نقد می‌کند و ضعف و قوت آن کاری ندارم، اما گمان می‌کنم اشارۀ به‌جای او به ضرورت نگاه انتقادی هنرمندان ایرانی در عصر جدید به مفاهیمی مثل اسطوره و یا امر مقدس بعد از نزدیک به نیم‌قرن ارزش یادآوری دارد. همچنین نکتۀ اعترضی و متلک ضمنی او به تفاوت مسخره‌بازی‌های سطحی و دست انداختن یک مطلب جدی با نقد که خاستگاهش عقلانیت انتقادی است و ممکن است ساختارشکنانه، تخریبی و گاه هجوآلود هم باشد. در دوره‌ای که به ظاهر عصر پایان اسطوره‌ها و اسطوره‌سازی است اما آشکارا به جای مذهب یا جادو، رسانه‌ها و قدرت‌های اقتصادی و سیاسی اسطوره‌ می‌تراشند، نقد و تخریب مداوم این برساخته‌ها ضرورت عقلی است و هنرمند معاصر هم – با هر تعریفی از هنر- از این ضرورت گریزی ندارد. اگر در چند دهۀ اخیر بنا به هرعلتی از میان نخبگان، شاعران یا ورزشکاران ایرانی کسانی آن‌قدر تاثیرگذار بوده‌اند که در نقش یک “اسطوره” به آنها پرداخته شده است، در نگاه هنرمند معاصر ایرانی باید سویه‌هایی از واقعیت وجود او را یافت، به ویژه بیشتر آن قسمت‌های تاریک و نامکشوف.
در “جهان پهلوان” آن‌قدر که نگاه‌های معمولی و ترفندهای تصویری بارها دیده‌شده حاضر است آن نگاه کاشف گستاخ هنرمندانه به موضوع کمتر دیده می‌شود. “تختی” در بیشتر آثار قهرمان ورزشی یا پهلوانی مردمی در بستر فرهنگ ایرانی-شیعی است همراه با کلیشه‌های رایجی از احساس نوستالژی یا ملی‌گرایی که در یک روایت حماسی یا تراژیک تصویر شده است. تصویری بسیار نزدیک و بلکه رونوشت همان روایت‌های رسمی و قرائت‌های معمولی که چند دهه است از او شهید یا قربانی‌ای عوام پسند، مبارزی در برابر دستگاه ظالم حکومت و جوانمردی خیّر و پاک‌نهاد از سلالۀ پهلوانان تاریخ اسطوره‌ای و قصه‌های ما ساخته است. حداکثر گردی از ابهام و یا خط و نشانی از فراموشی و یا زوال در نهایت، ظاهر بعضی از آثار را پوشانده تا اثر عمیق‌تر از آنچه هست به نظر آید و شاید هم کمی انتقادی. گویی هنرمند هم می‌هراسد که به هالۀ اسطوره‌ای این شخصیت نزدیک شود و خود به کشف یا دست کم پرس‌و جو بپردازد. حتا فریدون آو هم که در مجموعۀ قدیمی “رستم و تابستان دیگر” و یا “رستم و سهراب” با نگاه از روبرو به عباس جدیدی از نفس‌افتاده در دوبندۀ کشتی، با صراحت، مردانگی را در خشونت جای دست‌های خونی و شتک‌های قرمز و لذت قطره‌های رنگ سفید تصویر کرده بود، حاضر نیست به تختی صریح نگاه کند و در گرفت‌وگیری شاعرانه و محو او را از پشت و یا با صورتی غیر قابل تشخیص و تیره نشان می‌دهد. گویی هنرمندان هم مانعی دارند و حاضر نیستند حتا جستجو کنند که شاید این “اسطوره” از پی مشاجرات خانوادگی و یا ناتوانی جنسی، نبودن را برگزیده و یا خیلی کلی‌تر نسبت این نمونه معاصر و مشهور از شمایل‌های پهلوانی مردانه تاریخ ما را با زن و عشق به جنس دیگر تصویر کنند و به قول آل‌احمد عقدۀ اشیاء و اشخاص را باز کنند. بسیار کم‌هستند کسانی که چنین ظرایفی را در آثارشان لحاظ کرده‌اند و اینجا باید به کار مهدی سیفی و وانا نبی‌پور به عنوان استثناء اشاره کرد. سیفی پهلوان بی‌تن‌پوش را با فیگوری ورزشکارانه اما چهره‌ای متزلزل از روبرو تصویر می‌کند در حالیکه کنارش زنی است پشت به تماشاگر بدون آن که صورتش پیدا باشد و پوشیده در سیاهی و ابهام و یا نبی‌پور ورزشکار مدال به گردن را در گود زورخانه چرخ زنان کنار عروسی نشسته و خندان ترسیم می‌کند که هر دو زیر حجله‌ای چراغانی هستند، پشت به دماوند و رو به شقایق‌های خونین، حجلۀ عروسی قهرمانی که به حجلۀ مرگش تبدیل می‌شود. در کار نصرت‌اله مسلمیان هم چنین اشارات انتقادی به ویژه با شاخه‌های کلفت سر بریده و ورزشکار پرچم بدست سقوط کرده دیده می‌شود.
البته نباید از بعضی از پرتره‌های فوق‌العاده مثل کار مسعود سعد‌الدین با آن هاله زرد دور و یا مرد زخمی نیکزاد نجومی به سادگی گذشت. و یا اثر کنایی و قابل تأمل محمدعلی بنی‌اسدی که نشان داد با انواع رویکرد‌ها مثل پاپ یا کیچ هم می‌توان به موضوعی مثل اسطوره پرداخت اما اثر را در سطح یک مهمل سخیف، مبتذل نساخت تا دوباره کسی به صدا دربیاید که : ” حضرات معاصر تختی را فقط دست‌انداخته‌اند”!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *