بازنمایی تن به جای تن دادن به رژیمهای تعریف تن / حسین اکبری نسب
نگاهی به نمایشگاه خط باریک قرمز/ آمین محمدی/ شار گالری/ آذر ماه ۱۴۰۴
فرهنگ با قلمرو نگاری تن و تقسیم و تعریف آن به مناطق مشروع و نامشروع آغاز میشود و کم کم این قلمرونگاری وضعیت پیچیدهای پیدا میکند. در حماسهی گیلگمش، انکیدو که نمایندهی طبیعت رام نشده است توسط یک زن که به او راه و رسم فرهنگ را میآموزد به جامعهی انسانی پیوند میخورد و این راه و رسم در واقع، تحمیل یک رژیم به تن است؛ تنت را بشوی، موهای زائدش را بزدا، بر آن روغنهای خوش بو کننده بمال و بر آن رخت بپوشان؛ حالا به جمع ما انسانها خوش آمدی!
در داستانهای آفرینش انسان، در ادیان ابراهیمی، به محض اخراج آدم و حوا از بهشت، آنها به عریان بودن خود پی میبرند و با اولین پوشش دم دستی (برگ یک درخت پهن برگ) بخشی از تن خود را میپوشانند!
همهی این موارد و سوابق اسطورهای و تاریخی، تحمیل یک رژیم پوشش به تن است که کم کم شبکهای از پیچیدگیها در آن رقم میخورد.
همزمان با رشد این لایهها، «قدرت» شبکهی مویرگهای هستی خود را در لابلای آنها میتند و رشد میکند و نضج میگیرد تا بتواند با کنترل تن، کنترل منابع موجود را که همیشه محدود هستند را به دست بگیرد. گویی هستی قدرت در گرو هستی رژیمهای کنترل تن است و متاسفانه باید گفت اولین جلوههای مالکیت در تاریخ بشر مالکیت بر تن همنوع است! گویی با مالکیت بر تن هم نوع، امکان گسترش و تضمین آن نسبت به منابع محدود فراهم می شود.
کنترل بدن و «سیاست تن» شرط کنترل منابع است! بنابراین تن از یک امر کاملا بیولوژیکال تبدیل به یک امر فرهنگی و حتی امر سیاسی میشود. قلمرویی که با کنترل آن و تابو سازی بخشهای خاص از آن و کم کم تعریف آنها به مثابه امر اخلاقی، ضامن بقای انواع امر و نهیها میشود؛ برخی نواحی تن به نواحی شرمگاهی مبدل میشوند که عریان بودن آن حتی در خفا هم موجب شرمساری صاحب آن میشود: رژیم کنترل و سیاست تن، ماهیت اخلاقی به خودش میگیرد.
این امر چنان پیچیده میشود که در بسیاری از موارد مراعات آن سبب رنج و مرارت بسیار برای صاحب تن است و عدم مراعات آن تبعات اخلاقی و حتی قانونی خواهد داشت و قاعدتا در این رژیم ِ سیاست تن، تن ِ یک جنس به جنس دیگر وضعیتی مطلوب تر و برتر پیدا میکند.
و اما جایگاه هنر در این رژیمهای اجباری کجاست؟ به عبارتی هنر با این سیاست تن چه میکند؟ آیا با ماهیت رهایی بخش خود میتواند، بخشی از این معادلات نگاشته شده بر قلمرو تن را بزداید و تن را آزاد سازد و به خودش ارجاع دهد؟! اگر چنین کند به مثابه امکانی برای رهایی، مامنی برای تنمی شود! این امکان میتواند جنبه ی پدیدار شناختی داشته باشد که پیش فرضهای سیاست تن را میزداید؛ در این اپوخهی پدیداری تن امکان رجوع به خود و بازیافتن خود را پیدا میکند.
آثار آمین محمدی بر دیوارهای شارگالری، شامل «بازنمایی» بخشی از درونیترین لایههای تن است که بر اساس ماهیت بیولوژیکی، پنهان از دیدههاست و دسترسی ناپذیر است برای حس بینایی انسان؛ اما به لطف تکنولوژیهای مهندسی پزشکی رویت پذیر شده است؛ رویتی تناقض آمیز که امر کاملا فیگوراتیو و تنانه را در خروجی دوربینهای تصویربرداری پزشکی، به یک وضعیت انتزاعی مبدل میسازد؛ وضعیتی که برای هنرمند به شکل هوشمندانهای به یک امکان نقاشانه مبدل شده است؛ ترکیبی از نور و سایهها که به شکل بافتهای تجسمی پرقدرت و داری ماهیت عاطفی و هیجانی ظاهر شده و در عمل به یک میدان خیال مبدل شده است: اما جنین خیال که در بافت نرم رحم قرار است تشکیل شود، رشد کند و متولد شود؛ در نهایت در یک بارداری پوچ، اسقاط میشود و خط باریکی از رنج قرمز بر یک زمینهی سیاه را برای مادر باقی میگذارد که مابه ازای بصری و عصارهی رنج بار تمام آن رژیمهای تحمیلی به «تن_زن» را بازنمایی میکند. تابلو آخر این مجموعه شامل یک خط قرمز باریک بر زمینهای سیاه است که اتفاقا به نخ بر پارچهی بوم دوخته شده است! و میتواند تمثیلی از رنج حاصل از یک زخم ماندگار باشد. خطی که میتواند با حفظ وجه شمایلی، فرم طبیعی لایهی خون داخل رحمی باشد که برای جایگیری تخمک بارور شده شکل گرفته است.
در نهایت کارها بازنمایی محسوب میشوند که بواسطهی خلق تصویری از پی تصویر دیگر، دو گام از خود ِ واقعیت دور میشود. تابلوها، تصاویر نقاشی شدهی تصاویر حاصل از دستگاههای سونوگرافی هستند! تصویر تصویر رحم! و این یعنی دوبار غیاب واقعیت رحم! دوبار غیاب موضوع، کاری که در دنیای «پسا پدیدارشناختی» که رجوع به خود موضوع حائز اهمیت است محافظه کارانه محسوب میشود.
در یک نگاه انتقادی، تصاویر را میتوان لایهها و پوششهایی بر روی واقعیت و بر روی رنج توصیف کرد و به عنوان بقایای همان رژیمهای قلمرونگاری بدن و سیاست تن تحلیل نمود! گویی در ذهن هنرمند هنوز تهماندههای آن سیاست تن به طور کامل رنگ نباخته و باعث تحمیل رسانه به موضوع شده است.
موضوع به شدت رادیکال و قلمرو زدایانه است اما فرم ارائه و در نهایت رسانهی انجام کار به شدت محافظه کار است؛ تناقضی که در عمل در کار هنرمند حل نشده است، در حالی که هنرمند می توانست این موضوع چالش برانگیز را به مثابه امکانی رادیکال برای عبور از رسانه و سابقهی خود تلقی نماید و از آن نهایت استفاده را بنماید. وجود این تناقض به معنای ضعف کار نیست بلکه امکانی برای ادامه است؛ کار بعدی هنرمند میتواند درست از محل این تناقض برخیزد؛ جنینی که امید میرود در این سیاهی ممتد شکل بگیرد، رشد کند و متولد شود.